اعتراف

اعتراف می کنم که هنوز هم گاهی به پنجره اتاقمان خیره می شوم. کمی بعد تو را می بینم که گوشه پرده را بالا می زنی و لبخندزنان برایم دست تکان می دهی. من هم با لبخندی پاسخت را می دهم و همین که می خواهم دستم را بلند کنم تا برایت تکان دهم، یادم می آید؛

یادم می آید که آن خانه دیگر خانه ما نیست و تو مدتهاست که رفته ای.

/ 1 نظر / 15 بازدید
نوید

آرام گریه کن .. آرام نعره بزن من هم یواشکی در خواب تو راه میروم!! انگار نه انگار که نیستی دیگر :(