بر بلندای آسمان- یادداشتی بر فیلم Up in the Air

 ب- شخصیت رایان بینگام 

سخنرانی رایان که کاملاً معرف فلسفه خاص او برای زندگیه از این قراره:

زندگی شما چقدر وزن داره؟ یه لحظه فکر کنین که یه کوله پشتی حمل میکنین. میخوام بندهای کوله‌پشتی رو روی شونه‌هاتون حس کنین، ممکنه؟میخوام که اون رو با تمام چیزهایی که در زندگیتون دارین، پر کنین. با چیزهای کوچیک شروع کنین. وسایل روی قفسه و توی کشوهاتون و چیزهای کوچیک تزیینی و کلکسیونی. افزایش وزن رو وقتی چیزها رو اضافه میکنین، حس کنین. بعدش با چیزهای بزرگتر، لباسهاتون وسایل روی میز، لامپ و این جور وسایل.  کوله پشتی الان حسابی سنگین شده. و حالا چیزهای بزرگتر. تخت‌خواب، میز آشپزخانه،همه رو بذارین توی کوله‌پشتی. ماشینتون، بذاریدش توش. خونه‌تون، حالا میخواد یه آپارتمان نقلی باشه یا یه خونه دو خوابه. میخوام که همشونو بذارین توی کوله‌پشتی.  حالا سعی کنین راه برین. سخته، مگه نه؟ این کاریه که هر روز با خودمون میکنیم. ما اونقدر خودمون رو زیر بار سنگین قرار میدیم که دیگه نتونیم راه بریم، و اشتباه نکنین، حرکت کردن، زندگی کردنه.  حالا، میخوام اون کوله‌پشتی رو بندازم توی آتش. چه چیزی از توش برمیدارین؟ عکسهاتون؟ عکسها برای آدمهاییه که فراموشی دارن. یه نوشیدنی بخورین و بذارین عکسها بسوزه. در واقع، بذارین همه چیزها بسوزن و تصور کنین که فردا صبحش بیدار میشین و هیچی ندارین. یه جورایی فرح‌بخشه، مگه نه؟

 

حالا شما یه کوله‌پشتی جدید دارین. اون رو با آدمها پر کنین. با آشناهای دور شروع کنین: دوستان دوست‌هاتون، آدمهای تو اداره. و بعدش آدمهایی که محرم اسرار شما هستن. عمه‌زاده‌ها، عمه‌ها، خاله‌ها و عموها، دایی‌ها، برادرها، خواهرها، پدر و مادرتون و بالاخره، شوهرتون، زنتون، دوست پسر و دوست دخترتون، همه رو بذارین توی کوله‌پشتی‌تون. و نگران نباشین، این بار ازتون نمیخوام که آتش روشن کنین. سنگینی کوله‌پشتی رو احساس میکنین؟ اشتباه نکنین، روابط شما سنگین‌ترین اجزای زندگی شما هستن. حس میکنیم بند کوله‌پشتی شونه‌هاتون رو داره میشکنه؟ تمام بحث و جدل‌ها و مذاکرات و اسرار و مصالحه‌ها. لازم نیست همه اون سنگینی رو تحمل کنین. چرا کوله‌پشتی رو زمین نمیذارین؟ بعضی حیوانات یه جورایی همدیگه رو حمل میکنن، یه نوع همزیستی: ستاره‌های دریایی، قوهای مونوگاموس. ما اونجور حیوانات نیستیم. هرچی آرومتر حرکت کنیم، سریعتی می میریم. ما "قو" نیستیم. ما "کوسه" هستیم.

رایان شخصیه که روابط انسانی ثابت (حتی روابط خونی و نسبی) در زندگیش ارزش چندانی ندارن و ترجیح می ده مثل خونه اش و اموالش که توی کوله پشتی زندگیش جایی ندارن و او آسمان رو خونه خودش قرار داده، روابطش رو هم با خودش حمل نکنه و ترجیحا روابط موقت و غیر مستمری داشته باشه(بعد از سخنرانی رایان در سمینار دیالوگی بین او و ناتالی برقرار می شه که نشان از این فلسفه رایان داره. ناتالی از رایان می پرسه که تو هیچوقت نمیخوای ازدواج کنی؟ هیچوقت بچه نمیخوای؟ عشق چطور؟...ثبات، یه نفر که بتونی روش حساب کنی؟ یکی که باهاش صحبت کنی زندگیت رو باهاش بگذرونی؟ و جواب رایان در تمام این موارد منفیه و به ناتالی می گه که دور و برم آدمهای زیادی هستن و در مجموع جوابش اینه که من اینطوری راحت ترم و اصولاً ثبات در رابطه براش معنایی نداره. در جواب سئوال ناتالی در مورد مردن بی کس و تنها نیز رایان می گه اشتباه نکن ما همه در تنهایی می میریم.

رایان در بخشی از فیلم با زنی آشنا می شه به اسم الکس که مثل خودش زیاد سفر می کنه و وقت زیادی رو برای این کار صرف می کنه. در حقیقت این زن آدم مناسبیه برای رایان که رابطه ای رو با او شروع کنه. در یکی از سکانسها، رایان و Alex Goran (با بازی Vera Farmiga) در حال مقایسه کارتهای اعتباری خودشون از مؤسسات هستن و نکات مثبت و منفیشون رو به هم می گن. من این سکانس رو واقعا دوست دارم، چرا که به خوبی نشان دهنده درگیر بودن آنها با روزمرگی و برخوردهای سیستماتیک و البته سبک سفر کردن اونها (جاییکه الکس به رایان می گه این کارت خطوط هواپیمایی امریکا که تو داری جنسش چیه؟ فیبر کربن؟ و رایان می گه گرافیت. و الکس که داره وزنش رو امتحان می کنه می گه: از وزنش خوشم اومد). در واقع کوله پشتی هر دوی اونها سبکه و تا تونستن چیزهایی رو که باید حمل کنن به کارتهای سبکی منتقل کردن که همه نیازهای اونها رو تأمین می کنه. بعد، الکس به رایان می گه که من در حال شکستن رکورد شصت هزارمایل پیاده روی داخلی رو می شکنم و از رایان می خواد که اون هم رکورد مسافرتهای هواییش رو بگه که رایان از گفتنش طفره می ره.

اونها بعد از اولین برخورد و اولین رابطه، به سراغ لپ تاپهاشون می رن تا بتونن زمان ملاقات بعدیشون رو با هم چک کنن. در حقیقت رابطه اون دو تابع محض شرایط کاری و سفرهاشونه و نه برعکس.

در بخش دیگری از فیلم الکس از رایان سئوال می کنه: خالی بودن کوله‌پشتی‌ات بخاطر اینه که از مردم متنفری یا از اسباب و اثاثیه‌ای که با خودشون میارن؟ و رایان در پاسخ می گه: من از آدمها متنفر نیستم، من تارک دنیا نیستم. اصلاً نمی دونم این قضیه کوله پشتی از کجا شروع شد. احتمالا میخواستم تنها باشم. اخیرا، داشتم فکر میکردم که باید کوله پشتی‌ام رو خالی کنم، قبل از اینکه بدونم چی باید توش بذارم. این صحبتهای رایان نشان از این داره که او خودش هم زیاد از فلسفه ای که داره مطمئن نیست یا بهتر بگم هنوز نمی دونه که چی می خواد. اون صرفاً سفر می کنه و می خواد کوله پشتی زندگیش خالی باشه.

رایان از سفر کردن هدف جالب و هیجان انگیزی رو داره که در دیالوگی که در رستوران میان او و ناتالی برقرار می شه اون رو می گه. او می گه: من برنامه ریزی کردم که تا جایی که میتونم مسافت بیشتری مسافرت کنم. ناتالی کنجکاو می شه که دلیل اون رو بدونه و رایان بهش می گه: هدف، مسافت بیشتره. یه عددی در ذهنمه و هنوز بهش نرسیدم. هدف 10 میلیون مایله. من هفتمین نفری هستم که این کارو میکنه. تو یه افتخار بزرگ در زندگیت کسب میکنی. سر خلبان رو ملاقات خواهی کرد و اونها اسمت رو یه سمت هواپیما مینویسن. ناتالی که از این هدف سر در نمی آره می گه: مردها معمولا خوششون میاد که اسمشون رو روی چیزی بنویسن، شما مردها بزرگ نشدین. اگه من به وضعیت تو میرسیدم میرفتم به یه فرودگاه، به تابلوی مقصدها نگاه میکردم، یکی رو انتخاب میکردم و میرفتم

ناتالی در ادامه این استدلالش که رایان هرگز بزرگ نشده از رابطه اش با الکس سئوال می کنه و اینکه آیا تو نمی خوای به محل زندگیش بری و ببینیش؟ و رایان پاسخ می ده که ارتباط ما اونجور که تو فکر می کنی نیست و خیلی عادیه و به درد ما می خوره. و وقتی ناتالی از آینده رابطه می پرسه و رایان می گه که تا حالا بهش فکر نکرده خیلی تعجب می کنه و ناراحت می شه و نمی تونه درک کنه که چرا رایان به چیز به این مهمی تا حالاا فکر نکرده.

- چطور چینی چیزی به ذهنت خطور نکرده که ممکنه تو با یه نفر یه آینده بخوای؟

- سادست، تو میدونی لحظه‌ای که به چشمان یکی دیگه نگاه میکنی و احساس میکنی اون به روحت خیره شده و تمام دنیا برای یه لحظه ساکت میشه؟

- آره

- خب، من این وضعیت رو نداشتم

 

- خیلی عوضی هستی

- فکر نمیکنی ارزشش رو داشته باشه که بهش یه فرصت بدی

- فرصت چی؟

- ناتالی، تعریفت از واقعیت وقتی که پیرتر بشی، تغییر میکنه

- فرصت یه چیز واقعی

- میتونی برای یه لحظه گوش کنی، یا این هم یکی از اصول فلسفه‌ی مزخرفته؟

- گوشه گیری، مسافرت کردن. این یه پیله است که خودتو توش تبعید کردی

- فلسفه‌ی مزخرف؟

- وای، حرف‌های گنده میزنی

- لعنت به تو

- آه، لعنت به خودت

- تو روشی از زندگی رو دنبال میکنی که ارتباطت با انسان دیگه رو کاملا غیر ممکن میکنه

- و حالا اون زن اومده و یه جورایی میخواد انتخاب مسخره زندگیت رو به چالش بکشه و تو از طرف دیگه لبخندزنان پیدات میشه و میگی این عادیه؟ تو 12 سالته!

هرچند رایان معتقده که ناتالی به علت جوون بودنش اینجوری فکر می کنه و وقتی سنش بیشتر بشه دنیا رو طور دیگه ای خواهد دید اما صحبتهای ناتالی روش بی تأثیر هم نبوده و وقتی که رایان تصمیم می گیره به مراسم عروسی خواهر کوچکترش بره با الکس تماس می گیره و ازش می خواد که اونو همراهی کنه تا تنها نباشه:

- آخر هفته چیکار میکنی؟

- چیه؟

- نه

- میخوای که با من قرار بذاری؟

- آره، آره

- تو عروسی خواهرت؟

- اونجوری که تو فکر میکنی، نیست. ببین، من زیاد اهل عروسی نیستم، خب؟ اما برای اولین بار در عمرم میخوام اون مرد تنها کنار بار نباشم. من یه شریک رقص میخوام

من میخوام یکی رو با خودم ببرم و اگه دلت بخواد میخوام اون تو باشی

در واقع رایان، اینجا باز هم به آینده این رابطه خیلی فکر نمی کنه اما به این فکر می کنه که تا کی می خواد تنها باشه و به قول خودش مرد تنهای کنار بار باشه. و شاید هم همونطور که ناتالی گفته از مردن می ترسه و البته بیشتر از تنها مردن.

در صبح روز برگزاری مراسم عروسی خواهر رایان،او به همراه الکس به مدرسه سالهای دور رایان می رن و در حالی که با هم گرم صحبت هستن خواهر بزرگتر رایان بهش زنگ می زنه و می گه که خودشو برسونه. رایان سریعاً خودشو می رسونه و متوجه می شه که جیم، دچار مشکل شده و به عبارتی جا زده و خواهر بزرگ رایان از او می خواد که باهاش صحبت کنه. رایان می گه که آدم این کار نیست و کارش اینه که به مردم بگه چطور از تعهد پرهیز کنن. در اینجا رایان در یک پارادوکس قرار گرفته. خواهرش که او رو شخصی می دونه که کارش زدن حرفهای امیدوار کننده است ازش می خواد در مورد چیزی صحبت کنه که همیشه دیگران رو به پرهیز از اون تشویق کرده. 

هی، این میتونست بهت کمک کنه رایان. تو خیلی اطراف ما نبودی، به درک، در واقع تو اصلا برای ما وجود نداشتی. میدونم که برای اون اومدی اینجا. خب، بفرما، شانست رو امتحان کن

خواهر رایان به نکته مهمی اشاره می کنه. در حقیقت ناخواسته این واقعیت رو به زبون میاره که این جیم و جولی نیستن که به کمک رایان احتیاج دارن. رایانه که به کمک اونها احتیاج داره و بایدشانسش رو برای یک بار هم که شده امتحان کنه و شخصی رو(و البته بیشتر خودش رو) به تعهد تشویق کنه و البته باز هم با نگاه به مسئله از زاویه ای متفاوت:

- آ... کارا میگه که تو یه فکرهایی کردی

- فکر نکنم، بتونم... بتونم این کارو کنم

- چرا اینو امروز میگی؟

- خب، دیشب رفتم بخوابم ولی نتونستم پس شروع کردم به فکر کردم درباره ازدواج و مراسم و خرید خونه و رفتن اونجاو بچه دار شدن و بعدش یه بچه دیگه و بعدش جشن کریسمس و شکرگذاری و اسپرینگ بریک و بعدش بازی فوتبال و بعدش یکدفعه اونها فارغ التحصیل میشن و بعدش میرن سر کار و ازدواج میکنن و میدونی، من پدربزرگ میشم و بعدش بازنشسته میشم، موهام میریزه و چاق میشم و بعدش، اتفاق بعدی، میدونی، من می میرم. من فقط، میدونی... نمیتونم دست از فکر کردن بردارم. هدفمون چیه؟ منظورم اینه که تمام این کارها برای چیه؟ هدف؟ من دارم چی رو شروع میکنم؟ -

- جیم، این ... ازدواجه. یکی از زیباترین چیزهای دنیا چیزی که مردم آرزوشو دارن

- تو هیچوقت ازدواج نکردی

- درسته

- منظورم اینه که حتی سعیت رو نکردی

- خب، تعریف سعی مشکله

- نمیدونم، ولی بنظر از همه دوستان متاهلم خوشحالتر هستی

- ببین جیم، نمیخوام بهت دروغ بگم. ازدواج میتونه مثل یه درد وحشتناک باشه. یه جورایی حق با توئه. اینها چیزهایی هستن که به مرگ تو ختم میشن و همه ما داریم زمان رو از دست میدیم و نمیتونیم سرعتش رو کم کنیم و یا متوقفش کنیم و همه ما... آخرش سر از یه جا درمیاریم. هدفی در کار نیست، این چیزیه که میگم .... میدونی من کسی نیستم که تو باهاش در مورد این چیزها صحبت کنی. اگه درباره بهترین خاطراتت، مهمترین لحظات زندگیت، فکر کنی، آیا اون مواقع تنها بودی؟

- نه، فکر نکنم

- بیا دربارش فکر کن. دیشب، شب قبل از عروسیت، وقتی تمام این فکرهای مزخرف به ذهنت میرسید، شماها جدا از هم خوابیده بودین؟

- آره، جولی برگشت به آپارتمانش و من تنها در سویت ماه عسلمون بودم

/ 5 نظر / 75 بازدید
حسین

هنوز نتونستم کامل بخونمش،از یه طرف فیلمشم ندیدم! پست بعدی وبلاگمو لینک میکنم به این مطلب تو که هر کی سر زد و دوست داشت بیاد بخونه، من که شخصا حال میکنم با این جور بحثا

حسین

این بلاگفا خیلی ارور میده،خودمونم کلافه کرده ، خوشحال میشم،راجع به داستانهایی که نوشتمم کامنت بذار[پلک]

سلام یادداشت جالبی بود پس نقد و بررسی بقیه فیلم ها رو کی می نویسید؟

mohammad

سلام همین الان دیدمش عالی بود :))

محمد پورچریکی

سلام من واقعا حض!(شایدم حذ ، هظ یا ... ) میکنم وقتی میبینم آدمایی مثل شما انقد دقیق فیلم می بینن. انقدر خوب تحلیل مکنین و انقدر با حوصله نقد خودتونو از فیلم می نویسین. اگه بخوام یه فیلم رو نقد کنم حداکثر چند جمله که بعد از فیلم به هم فیلمیام میگم. در مورد فیلم up in the air باید بگم که واقعا شخصیت رایان و ایدهاش و تغییراتی که داشت جالب بود. جرج کلونی واقعا خوب بازی کرده بود حرکاتش فوق العاده بودن. گفتنی برای این فیلم زیاده موفق باشین.