نوزیوا
قلبها را باید شست. جور دیگر باید زیست
صفحات وبلاگ
نویسنده: روح الله - یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢

می شود که تو یار من باشی
می شود در کنار من باشی
رفته از دل قرار و آسایش
می شود تو قرار من باشی
گشته ام در جهان و آخر کار
می شود یار غار من باشی
می پرم روزی از سر این بام
می شود در جوار من باشی
ای مسیحا! کنار یار بمان
می شود در کنار من باشی
مسیحا- 21 مهر 1392

نویسنده: روح الله - پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢

نشستم روی مبل، فطریه امسالمون رو حساب کردم و گذاشتم کنار که صبح جمعه که می ریم نماز عید پرداخت کنم. تو از توی آشپزخونه با صدای بلند گفتی: «خدا رو چه دیدی شاید سال دیگه فطریه رو به جای دو نفر برای سه نفر حساب کردی». خندیدم و تو دلم گفتم خدا از دهنت بشنوه عزیزم. پولها رو گذاشتم کنار و بلند شدم که بیام توی آشپزخونه و به تو بگم که چقدر دوستت دارم و چقدر با تو احساس خوشبختی می کنم که...
از خواب پریدم، نوای خوش دعای سحر داشت از تلویزیون پخش می شد. به اطرافم نگاه کردم. هیچ اثری از تو نبود. نه خودت کنارم بودی، نه عکست به دیوار اتاق بود و نه اصلا اینجا خونه ما بود. به خودم اومدم و یادم اومد که تو خیلی وقته که نیستی و من نمی دونم فطریه امسال تو به عهده چه کسیه.
یا حق

نویسنده: روح الله - دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

سلام حسین جان؛ چطوری پسر؟ خوبی؟ خوش می گذره؟
هر چند مگه می شه به تو خوش نگذره؟!! تو الآن جات خیلی خوبه و از اون بالا داری به من لبخند می زنی و شایدم بعضی وقتا با دیدن من یه آه می کشی و برام تاسف می خوری که چرا مثل تو نیستم. دو شب پیش خوابتو دیدم رفیق. با همون لبخند همیشگی و با همون شوخ طبعی که جزیی از وجودت شده بود و البته با همون دل دریا که من اون سحر فهمیدم چقدر بزرگه. یادته حسین؟ اون شب که شب اول شعبان بود و توی مسجد دانشگاه تهران مراسم بود و بعد از مراسم که سحری رو با هم زدیم تا صبحش توی دانشگاه موندیم و کلی با هم گپ زدیم. یادته از دست مامورای حراست دانشگاه که می خواستن پرتمون کنن بیرون در می رفتیم؟ بعدش رفتیم دانشکده هنرهای زیبا که تو هر چند وقت یه بار یه سری بهش می زدی. خلاصه تا صبح کلی درد دل کردیم و گپ زدیم و تو چیزهایی رو برای من گفتی که به گفته خودت غیر از من و علی هیچ کدوم از رفیقات ازشون با خبر نبودن. و من اونجا بود که به دریا بودن دلت پی بردم. البته نه اینکه حالا که رفتی اینا رو بگم، نه همون موقع هم بعد از صحبت کردن با هم دیگه تا مدتها تو فکر بودم که چقدر کارت درسته. یادته چقدر خندیدیم ؟
بعد از اون چند بار دیگه هم توی دانشکده هنرهای زیبا دیدمت و هر بار می خواستم شمارتو ازت بگیرم که با هم بیشتر در تماسس باشیم اما تو گفتی اینجوری جالب تره آخه هر وقت که می اومدی خیلی اتفاقی می دیدمت و کلی با هم صفا می کردیم.
بعدش دیگه ندیدمت تا اینکه اون روز حدود ظهر اقبال بهم زنگ زد و خیلی بی مقدمه گفت که حسین متولی....
شوک خیلی بزرگی بود. به خصوص که من خودمم اون موقع در گیر یه ماجرای تلخ بودم و روحیه ام خیلی داغون بود. من نتونستم تشییع جنازه ات یا ختمت بیام . نه اینکه نخواستم یا وقت نداشتم ولی حالم انقدر بد بود که ترجیح دادم نیام و البته دوست داشتم آخرین تصویری که ازت داشتم همون لبخند قشنگی باشه که همیشه داشتی. یادمه بعدش که برای مراسم چهلمت اومدم و دیدم که نوشته اند: مهندس حاج کربلایی حسین متولی و بعد که اون عکسها رو ازت دیدم تازه فهمیدم که تو خیلی بزرگ تر از اونی بودی که من تو این سالها و حتی تو سالهای دانشگاه شناخته بودم.

روحت شاد و یادت گرامی باد

روح الله
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست ... عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :