نوزیوا
قلبها را باید شست. جور دیگر باید زیست
صفحات وبلاگ
نویسنده: روح الله - شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢

اعتراف می کنم که هنوز هم گاهی به پنجره اتاقمان خیره می شوم. کمی بعد تو را می بینم که گوشه پرده را بالا می زنی و لبخندزنان برایم دست تکان می دهی. من هم با لبخندی پاسخت را می دهم و همین که می خواهم دستم را بلند کنم تا برایت تکان دهم، یادم می آید؛

یادم می آید که آن خانه دیگر خانه ما نیست و تو مدتهاست که رفته ای.

نویسنده: روح الله - جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

یا سلام

چندی بود که شاهد مرگ عشقها و دوستی ها بودم... شاهد مدعیانی که دم از عشق و دوستی می زنند و غافل اند از این که بویی از عشق نبرده اند.

اما... دیروز و امروز اتفاقاتی رخ دادند و صحنه هایی دیدم که پر بودند از عشق و دوستی و انسانهایی که بوی محبت می دهند و بویی از محبت برده اند...

دیروز، بیمارستان ایرانمهر

خانمی جوان که همچون پروانه گرداگرد همسرش می گشت، عاشقانه صورت و دهان او را تمیز می کرد و با کوچک ترین صدا یا اشاره ای از جانب او به سرعت به سمتش می شتافت، همسری که بر روی تخت خوابیده بود، به سختی سخن می گفت و موی در سر و صورت نداشت اما عشق او را نورانی و زیبا کرده بود، زیبا تر از همیشه و معشوق ترین عاشق دنیا...سخت نبود دیدن عشق در چشمان خانم جوان. اگر کمی اهل عشق می بودی به راحتی می دیدی، و چه صحنه های نابی بودند و چه شادی ای را به من منتقل کردند.

امروز، خانه

همه بودند، همه کنار من حضور داشتند و مرا همراهی می کردند، حتی آنها که ظاهراً نبودند اما اگر چشم دل داشتی حضور تک تکشان را می دیدی.

پدر... مرد فداکاری که هرچه دارد و ندارد برای همسر و فرزندانش می خواهد. سالهاست از خود گذشته است تا آنها شاد باشند و خندان. او در کنار من بود مانند کوه

مادر... شیر زنی که همه ی عمر و جوانی و شور و احساس خود را به پای فرزندان و همسرش ریخته و گرچه حضور نداشت اما تمامی لحظات با من بود مانند دریا

دایی... مرد بزرگی که پر است از احساس اما زمانه به او آموخته است که محکم باشد و احساس را سخت به بند عقل کشد. او در جلوی من ایستاده بود و تمامی تجربه و احساس خود را بی دریغ برایم خرج کرد تا من آرام باشم و دلم دریا باشد

برادر... او که همیشه شانه به شانه من بوده است و لحظه ای مرا تنها نگذاشته است و بهترین دوست تمامی سالهای زندگانی ام بوده است. او بود تا باز هم تنها نباشم و بازهم باشد

خواهر... او که همه آرزویش خندیدن من است و بیش از همه دوستش دارم و قلب پاکی دارد و حضورش مایه شادی و سرور من است

مادربزرگ... او که همیشه مرا دوست داشته و همیشه نگرانم بوده است و لحظه ای ناخوشی مرا بر نمی تابد

و آنها که ظاهراً نبودند و من حضورشان را در کنارم حس میکردم:

پدر بزرگ... مرد صبور و دور اندیشی که حکیم بود و مرشد و سالهاست خاطرات شیرینش دل و جان مرا پر کرده است و ای کاش امروز یک بار دیگر چهره خندان و مهربانش را می دیدم... روحش شاد

مادربزرگ، زنی مهربان و دوست داشتنی که لحظه ای فراموشم نمی کرد و از ناراحتی من ناراحت می شد و آرزویش شادی و موفقیت من بود... روحش شاد

و... همه و همه بودند

خانه خالی از عشق شده بود و من در اندیشه که چگونه عشق را در همه فضای خانه میهمان کنم، که آمدند...

مادر و مادر بزرگ برای خانه لباس آورده بودند، لباسی از حریر عشق و تار و پود محبت، پدر اشکهای خانه را که از صبح جاری شده بودند بند آورد، برادر می خندید و می خنداند و خواهر که با آمدنش همه خانه از بوی عشق پر شد و بالینی از دوستی و مهر به من هدیه کرد. مادربزرگ وقتی به خانه اش بازگشت برایم با گرمای چای و سرمای آب گوارا عشق فرستاد تا از آن بنوشم و سیراب شوم و خستگی روزهای سختم به در رود و مادر هرآنچه نیاز داشتم در سبدی از عشق گذاشت و به من داد... همه آمدند تا فضای خانه را آکنده از عشق کنند... آکنده از عشقی که این خانه تا کنون به خود ندیده بود.

و مهم تر و بالاتر از همه اینها، کسی در کنار من حضور داشت که هرگز و حتی لحظه ای مرا به حال خود وانگذاشته است، او که از رگ گردن به من نزدیک تر است و او که جبران همه نداشتن هاست، او که حتی اگر سقف خانه ات آسمان باشد و فرشش زمین تمام خانه ات را از عشق پر می کند چرا که خود عشق است و خود عاشق است و خود معشوق.

خدایا تو را بی نهایت سپاس گذارم که چنین نعمتهایی به من عطا کرده ای و مهم تر از آن نعمت بندگی خود را به من بخشیده ای...

یا حق

نویسنده: روح الله - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸

اطلاعات فیلم

کارگردان: Jason Reitman

نویسندگان فیلمنامه: Sheldon Turner and Jason Reitman

بر اساس کتابی از: Walter Kirn

سال تولید: 2009



الف_ آغاز داستان

- این چیزیه که در قبال 30 سال جون کندن برای شرکت گیرم میاد؟ اونا یه یویو مثل تو میفرستن اینجا تا بهم بگه از کار بیکار شدم؟ اونا باید به تو میگفتن که از کار بیکاری

- تو خیلی جرات داری که میای اینجا و تولید کننده درجه یک خودتون رو اخراج میکنی بعدش فردا میری خونه و بیشتر از تمام پولی که تا حالا به دست آوردی، گیرت میاد و من میرم خونه بدون هیچ پولی؛ لعنت به تو!

-فکر میکنم حسابی منو متحیر کردین. من نمیدونم این از کجا پیداش شد، حالا چطوری مثل یه مرد برم خونه و به زنم بگم که کارم رو از دست دادم؟

-شنیدم، از نظر فشاری که به آدم میاره، از دست دادن شغل مثل مرگ یکی از اعضای خانوادست اما شخصا احساس میکنم افرادی که براشون کار میکردم خانواده من بودن و حالا من مردم

-نمیتونم بیکار بودن رو تحمل کنم، من باید اجاره خونه بدم، من بچه دارم.

-نمیدونم چطوری در زندگی با خودت کنار میای اما مطمئنم یه راهی براش پیدا میکنی، وقتی بقیه ما در حال رنج کشیدنیم

اینها دیالوگهای ابتدایی فیلم هستند که به نظرم خیلی جالب و متفاوت اند. این دیالوگها، عکس العمل 6 نفر از کسانیه که خبر اخراجشون از شرکت محل کارشون رو در جریان تعدیل نیرو بهشون دادن. در ادامه و بعد از دیدن این عکس العمل ها به نفر هفتم می رسیم که با حالت ناراحتی و گریه از شخصی که در مقابلش نشسته می پرسه: تو دیگه چه عوضی ای هستی مرد؟ و در اینجاست که با شخصیت اول فیلم آشنا می شیم. شخصی که در شرکتی استخدام شده که کارش دادن خبر اخراج کارمندان شرکتهای دیگه به اونهاست؛ چراکه مدیران این شرکتها توانایی این کار رو ندارن و البته بعضی آدمها در مقابل شنیدن خبر اخراجشون دست به کارهای احمقانه ای می زنن و کار این شخص اینه که جوری خبر اخراج رو به افراد بده که براشون قابل پذیرش تر باشه و بتونن باهاش کنار بیان. نام این شخص Ryan Bingham با بازی George Clooney)) است.


ادامه مطلب ...
نویسنده: روح الله - پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧

پیاده رویی بود و دیواری؛و شاخه هایی از گل یاس که از پس دیوار سر برآورده بودند و رهگذرانی که بی توجه به بوی یاسهای زرد می گذشتند.

ناگهان زن زیبایی آمد. به دیوار رسید؛ بوی یاسها مستش کرد. ایستاد و به بالا نگریست و  گلهای یاس زرد را میهمان دستهای سپیدش کرد.

اتوبوس به راه افتاد؛ و من نام آن ایستگاه را "یاس سپید" گذاشتم...

اردیبهشت ١٣٨۵

روح الله
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست ... عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :