نوزیوا
قلبها را باید شست. جور دیگر باید زیست
صفحات وبلاگ
نویسنده: روح الله - جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳

چند وقتی است که اینجا چیزی نمی نویسم. آخرینش شعری بود که در مدت کارم در یک محیط روستایی سرودم. البته شعر که چه عرض کنم، به هر حال سخنی بود از دل.

من اینجا هیچ گاه ننوشته ام تا لزوماً کسی بخواند، برای دل خودم نوشته ام و برای ثبت ثانیه هایی که توانسته ام چیزی بیافرینم روی کاغذ و اصولاً کم کار هم بوده ام.

اما این که مدتی است چیزی نمی نویسم، به این خاطر نیست که کمتر از گذشته حرف دارم، نه. که اگر به حرف باشد، اکنون بیش از پیش حرفهایی در دل دارم.

اما این حرفها، بیشتر از جنس سکوت است و سکوت، البته که در این دوره ی پرهیاهو خریداری ندارد.  اما من اکنون با سکوت بهتر می توانم سخن بگویم و البته پخته تر.

دوران سکوت خواهد گذشت و من باز هم خواهم نوشت و خواهم خواند و خواهم خواست. امید که آن روز باشد آن که باید و نباشد آن که نباید...

یا حق

نویسنده: روح الله - یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢

می شود که تو یار من باشی
می شود در کنار من باشی
رفته از دل قرار و آسایش
می شود تو قرار من باشی
گشته ام در جهان و آخر کار
می شود یار غار من باشی
می پرم روزی از سر این بام
می شود در جوار من باشی
ای مسیحا! کنار یار بمان
می شود در کنار من باشی
مسیحا- 21 مهر 1392

نویسنده: روح الله - شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢

اعتراف می کنم که هنوز هم گاهی به پنجره اتاقمان خیره می شوم. کمی بعد تو را می بینم که گوشه پرده را بالا می زنی و لبخندزنان برایم دست تکان می دهی. من هم با لبخندی پاسخت را می دهم و همین که می خواهم دستم را بلند کنم تا برایت تکان دهم، یادم می آید؛

یادم می آید که آن خانه دیگر خانه ما نیست و تو مدتهاست که رفته ای.

نویسنده: روح الله - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

گفت:«من نگران تو ام، اگه مطمئن باشم تو بعد از من داغون نمی شی همینجا تمومش می کنم».

توی چشماش زل زدم؛ دروغ می گفت...

گفتم:«من بعد از تو هیچ اتفاقی برام نمی افته، به زندگیم ادامه می دم، تو نگران من نباش».

اگه قبل از رفتن توی چشمام زل می زد می فهمید که دروغ می گفتم...

نویسنده: روح الله - جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

یا سلام

چندی بود که شاهد مرگ عشقها و دوستی ها بودم... شاهد مدعیانی که دم از عشق و دوستی می زنند و غافل اند از این که بویی از عشق نبرده اند.

اما... دیروز و امروز اتفاقاتی رخ دادند و صحنه هایی دیدم که پر بودند از عشق و دوستی و انسانهایی که بوی محبت می دهند و بویی از محبت برده اند...

دیروز، بیمارستان ایرانمهر

خانمی جوان که همچون پروانه گرداگرد همسرش می گشت، عاشقانه صورت و دهان او را تمیز می کرد و با کوچک ترین صدا یا اشاره ای از جانب او به سرعت به سمتش می شتافت، همسری که بر روی تخت خوابیده بود، به سختی سخن می گفت و موی در سر و صورت نداشت اما عشق او را نورانی و زیبا کرده بود، زیبا تر از همیشه و معشوق ترین عاشق دنیا...سخت نبود دیدن عشق در چشمان خانم جوان. اگر کمی اهل عشق می بودی به راحتی می دیدی، و چه صحنه های نابی بودند و چه شادی ای را به من منتقل کردند.

امروز، خانه

همه بودند، همه کنار من حضور داشتند و مرا همراهی می کردند، حتی آنها که ظاهراً نبودند اما اگر چشم دل داشتی حضور تک تکشان را می دیدی.

پدر... مرد فداکاری که هرچه دارد و ندارد برای همسر و فرزندانش می خواهد. سالهاست از خود گذشته است تا آنها شاد باشند و خندان. او در کنار من بود مانند کوه

مادر... شیر زنی که همه ی عمر و جوانی و شور و احساس خود را به پای فرزندان و همسرش ریخته و گرچه حضور نداشت اما تمامی لحظات با من بود مانند دریا

دایی... مرد بزرگی که پر است از احساس اما زمانه به او آموخته است که محکم باشد و احساس را سخت به بند عقل کشد. او در جلوی من ایستاده بود و تمامی تجربه و احساس خود را بی دریغ برایم خرج کرد تا من آرام باشم و دلم دریا باشد

برادر... او که همیشه شانه به شانه من بوده است و لحظه ای مرا تنها نگذاشته است و بهترین دوست تمامی سالهای زندگانی ام بوده است. او بود تا باز هم تنها نباشم و بازهم باشد

خواهر... او که همه آرزویش خندیدن من است و بیش از همه دوستش دارم و قلب پاکی دارد و حضورش مایه شادی و سرور من است

مادربزرگ... او که همیشه مرا دوست داشته و همیشه نگرانم بوده است و لحظه ای ناخوشی مرا بر نمی تابد

و آنها که ظاهراً نبودند و من حضورشان را در کنارم حس میکردم:

پدر بزرگ... مرد صبور و دور اندیشی که حکیم بود و مرشد و سالهاست خاطرات شیرینش دل و جان مرا پر کرده است و ای کاش امروز یک بار دیگر چهره خندان و مهربانش را می دیدم... روحش شاد

مادربزرگ، زنی مهربان و دوست داشتنی که لحظه ای فراموشم نمی کرد و از ناراحتی من ناراحت می شد و آرزویش شادی و موفقیت من بود... روحش شاد

و... همه و همه بودند

خانه خالی از عشق شده بود و من در اندیشه که چگونه عشق را در همه فضای خانه میهمان کنم، که آمدند...

مادر و مادر بزرگ برای خانه لباس آورده بودند، لباسی از حریر عشق و تار و پود محبت، پدر اشکهای خانه را که از صبح جاری شده بودند بند آورد، برادر می خندید و می خنداند و خواهر که با آمدنش همه خانه از بوی عشق پر شد و بالینی از دوستی و مهر به من هدیه کرد. مادربزرگ وقتی به خانه اش بازگشت برایم با گرمای چای و سرمای آب گوارا عشق فرستاد تا از آن بنوشم و سیراب شوم و خستگی روزهای سختم به در رود و مادر هرآنچه نیاز داشتم در سبدی از عشق گذاشت و به من داد... همه آمدند تا فضای خانه را آکنده از عشق کنند... آکنده از عشقی که این خانه تا کنون به خود ندیده بود.

و مهم تر و بالاتر از همه اینها، کسی در کنار من حضور داشت که هرگز و حتی لحظه ای مرا به حال خود وانگذاشته است، او که از رگ گردن به من نزدیک تر است و او که جبران همه نداشتن هاست، او که حتی اگر سقف خانه ات آسمان باشد و فرشش زمین تمام خانه ات را از عشق پر می کند چرا که خود عشق است و خود عاشق است و خود معشوق.

خدایا تو را بی نهایت سپاس گذارم که چنین نعمتهایی به من عطا کرده ای و مهم تر از آن نعمت بندگی خود را به من بخشیده ای...

یا حق

نویسنده: روح الله - چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

حتماً همه بارها شاهد این صحنه بودیم که روی شیشه عقب ماشینی که مدتهاست شسته نشده و خاک گرفته، نوشته شده باشه «لطفاً مرا بشویید!». اتفاق جالب و بسیار خوبیه. ممکنه بگید:«چی؟!! تو حالت خوبه؟!! چه طور می شه این که یه نفر بیاد رو شیشه ماشین آدم این جمله رو بنویسه خوب باشه؟ این هم نشون می ده که چقدر آدم بیکار زیاده که وقتشون رو برای نوشتن رو ماشینهای کثیف صرف می کنن و هم اصولا دخالت تو کار دیگرانه و چه بسا نوشتن این جمله و یا جمله ای مشابه باعث شرمنده شدن صاحب ماشین جلوی دوست و آشنا بشه.»

خب، حرف درستیه. اما چطوره از زاویه دیگه ای بهش نگاه کنیم

من یا شما ماشینمون رو به خاطر گرفتاری زیاد، یا به خاطر این که خیلی به تمیزی اهمیت نمی دیم و یا به هر دلیل دیگه ای مدتهاست که نشستیم. حالا اتفاقی که می افته اینه که یه آدم بیکار پیدا می شه و با کثیف کردن دستش به من یا شما گوشزد می کنه که: «دوست من! ماشینت خیلی کثیف شده، بهتر نیست بشوریش؟ تمیز بودن ماشینت نشون دهنده اینه که خودت هم آدم تمیز و آراسته ای هستی». حالا به این سئوال جواب بدین که آیا این خوبه یا بد؟ من می گم این مسلماً چیز بدی نمی تونه باشه، چون آدم همیشه میدونه که اگه ماشینش تمیز و مرتب و آراسته نباشه، کسانی وجود دارن که دوست دارن همیشه تمیزی رو ببین و از دیدن یه ماشین کثیف احساس بدی پیدا می کنن و یه جوری صاحبش رو وادار می کنن که تمیزی رو رعایت کنه و ماشینش رو بشوره. این یه جورایی تشویق کردن دیگران به یک کار خوشایند و بر حذر داشتنشون از یه کار ناخوشاینده

تصور کنین اگه آدمها اینقدر که در مورد تمیز بودن ماشینهای دیگران حساس هستن، در مورد دل دیگران هم حساس بودن چه اتفاقی می افتاد. هر وقت دل من یا شما کثیف می شد و سیاهی و گرد و خاک روی اون می نشست، یه آدم بیکار(؟!!) پیدا می شد و روی دلمون می نوشت: «لطفاً مرا بشویید» و اینجوری بهمون گوشزد می کرد که: «دوست من! دلت خیلی خاک گرفته، نمی خوای بشوریش؟». خدا رو شکر دل ما آدمها مثل شیشه عقب ماشینمون نیست که همه بتونن ببینن که تمیزه یا نه. خداوند که پوشاننده عیوبه نمی ذاره که دیگران اسرار دل آدم رو بفهمن وگرنه خیلی جالب نمی شد. اما می خوام بگم که چقدر خوبه که کسانی که به ما نزدیکن مثل همسر، مادر و پدر، فرزند، دوست و ... حواسشون به تمیز یا کثیف بودن دلمون باشه و تا دیدن داره پاکی و تمیزیش رو از دست می ده بهمون تذکر بدن که دلمون رو بشوریم و البته ما هم در مورد نزدیکانمون همینطور.

**********************************************************

گفته اند: «المؤمن مرآه المؤمن، فرد با ایمان آیینه افراد باایمان دیگر است».

آیینه دو ویژگی مهم داره، یکی نشون دادن بدون کم و زیاد شخصیه که در مقابلش قرار گرفته و دیگری از یاد بردن اونچه که توش منعکس شده بعد از رفتن شخص. اگر همه ما در مقابل برادرها و خواهرهای دینی خودمون و به ویژه افرادی که بهمون نزدیک هستن این دو ویژگی رو داشته باشیم، بدی ها و بدخلقی ها و سیاهی ها از بین ما خواهند رفت و نیکی ها و خوش خلقی ها و روشناییها در بینمون افزوده خواهند شد.

البته خیلی تمرین می خواد که آدم بتونه به درستی عیوب دیگران رو بهشون نشون بده و بعد هم اونها رو فراموش کنه.

خدایا این توفیق رو به ما عطا کن که در مقابل برادرها و خواهرهامون مثل آینه باشیم و در مورد خودمون هم هر لحظه مراقب تمیز بودن و پاک بودن دلهامون باشیم و خودمون رو در آیینه مؤمنین ببینیم. آمین

نویسنده: روح الله - یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧

این روزها چه لطیف شده ام و چه جاری

عشق را درون رگهای روحم تزریق کرده است او

اویی که همیشه هست و هیچگاه خواب او را در بر نمی گیرد و مایی که خوابیم و ...

قال علی (ع) : الناس نیام و اذا ماتوا انتبهوا

امان از لحظه بیداری!!

یادم آمد که همیشه می گفتند: امان از لحظه غفلت...

اما لحظه ای که از خواب غفلت بیدار شویم و حقیقت را دریابیم وقتی است که "...لا تزر وازره وزر اخری..."(انعام-164)

عشق آدمی را از خواب بیدار می کند.

حالا که عشق را درون رگهای روحم تزریق کرده است او

چرا بیدار نشوم؟!!

********************

عشق را برای خود می خواهم و برای دیگران

اصلا برای همه عالم

که عشق بهانه خلقت عالم است

"و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون" (ذاریات- 56)

و عبادت را عشق باید و عشق شاید

ماه عشق نزدیک است و من سر از پا نمی شناسم

چرا که عشق را درون رگهای روحم تزریق کرده است او...

یا حق

 

نویسنده: روح الله - دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦

چشمامو که باز کردم دیدم سر صبحی از همون وقتی که نم نم بارون شروع شده بود، دو تا شکوفه نارنج دو طرف صورتت سبز شده؛ رایحه اش هوش از سرم برده بود.

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، به صورتت نزدیک شدم تا بوی بهار رو از شکوفه های نارنج گونه هات بدزدم، اما عطر بهار نارنج تنت دیوونه ام کرد؛ چشمامو بستم و غرق رایحه ی بهشتی تنت شدم.

تو چشمای قشنگت رو باز کردی و نگاهم کردی.

من سرم رو پایین انداختم و گفتم: س...س....سلام

و ناگهان....

گونه هام تر شدند از بارش ابر سپید چشمات؛ با صدای لرزونم خوندم:

دونای(دونه های) بارون ببارین آرومتر

                                                 گلهای نارنج داره می شه پر پر....

و تو خندیدی در حالیکه هنوز چشمای قشنگت می باریدن و گفتی: سلام.

من از پنجره نگاهی به بیرون انداختم؛ افتاب زده بود ولی مضراب بارون هنوز داشت رو شیشه می نواخت.

سرم رو که برگردوندم تو نبودی، ولی عطر بهار نارنج خونه رو پر کرده بود.

بغض گلوم رو گرفته بود. این بار فریاد زدم:

گل نسای من رو میدند به شوهر

                                         خدای مهربون تو این زمستون

                                                                           یا من رو بکش یا اون رو نستون

بلند شدم دست بردم که چترم رو.....

اما نه، نمی خوام کسی اشکامو که حالا روی گونه هام سرازیر شدن ببینه.

نمی ذارم تو رو از من بگیرن باغ بهشتم!

اصلا می آم جلوی همه وا می ایستم می گم این گل نسای منه، هیشکی حق نداره ازم بگیردش.

می خوام دیوونه ی عطر بهار نارنج تنت بشم. می خوام هر روز صبح وقتی خوابی بیام و یه بوسه از شکوفه های نارنج بگیرم.

آخه تو گل نسای منی.

             بارون بارونه زمینا تر میشه                      گل نسا جونم کارا بهتر می شه

             گل نسا جونم غصه نداره                        زمستون می ره پشتش بهاره                          
لینک آهنگ بارون بارونه


نویسنده: روح الله - چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

خداوند ستاره ای را در دور دستها به تو نشان می دهد.

تو با خود می اندیشی این همان ستاره ی من است و به سویش پرواز می کنی.

می روی و می روی تا بالاخره به ستاره می رسی، اما جز مشتی سنگ و خاک چیز دیگری نمی یابی.نه نوری هست و نه چشمکی و تویی که بر روی ستاره تنها نشسته ای.

آنگاه ستاره ای دیگر...

تو می خندی و زمزمه می کنی :دیگر فریب نخواهم خورد.

ناگهان صدایی از درونت می گوید:تو ستاره به ستاره خواهی رفت و هیچ نخواهی یافت؛

جز اینکه هر بار بالاتر می پری

و فکر کن...

در پایان به روشنایی حقیقی خواهی رسید.

این است حکمت ستاره های چشمک زن.

یا حق

نویسنده: روح الله - جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

خدایا!

تیشه روزگار بر ریشه دل زخمیم آهنگ عشق را می نوازد.

دستانش را می بوسم که جان خسته ام را با مضراب غم نوازش می دهد.

رنگ غم را به چهار مضراب عشق پیوند داده ای که دل را به تو گره می زند.

بنواز این دل را که صلاح مملکت خویش خسروان دانند و ما را که مملکت تو ایم چه رسد که شکوه بر زبان آوریم پس با این آهنگ می رقصیم که :

«بزم است و رقص است و طرب مطرب نوایی ساز کن»

نوایی که جان را به جانان رساند:

«یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید»

یا حق 

 

نویسنده: روح الله - سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

بغضی که در گلو مانده است را اگر فروخوری روی دلت سنگینی می کند،

و اگر بشکنی خود راشکسته ای.

خدا می گوید من این بغض را نشکسته و فرو نخورده می خرم.

پس معطل نکن رفیق!

بفروش و خود را بخر!!

یا حق

نویسنده: روح الله - سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥

خسته ام از خستگیهای زمانه،

بریده ام از دلبستگیهای روزگار.

خو کرده ام به تنهایی خویش با خداوندگار عالم؛

هم او که خریدار غم دلهای آبی است

هم او که نعمت های بی شماری را بخشیده است به بندگانش.

نه اشتباه متوجه نشده ای دوست من!

همین خستگیها و دلبستگیها و نامردمیها را نعمت نامیده ام.

باور کن دوست خوبم اینها همه نعمت هستند،

قبول نداری؟ خب توضیح می دهم.

خدا خستگیها را جلوی دلمان و وابستگیها را جلوی راهمان می گذارد،

وقتی دل بستی به دل بستگیها آنها را از تو می گیرد!

و تو خسته ای و شکسته و به قول خودت شکست خورده،

اما خدا می داند چه می کند!

او خریدار تنهای خسته و دلهای شکسته است.

تو ناگهان پی می بری که چقدر به او که خریدار است محتاجی و آنجاست که چوب حراج می زنی:

بر خستگیهایت، بر دلبستگیهایت.

خدا همه را یکجا می خرد، بالا تر از قیمت!!!

و به تو خودش را ارزانی می کند.

گوش کن! می شنوی؟

می گوید کافیست مرا بخوانی که من به تو مشتاق ترم،

و تو می گویی اصلا همه اش را بخر،

همه ی مرا بخر و خودت را به من ارزانی دار.

و تو چه معامله خوبی کرده ای،

خدا بده برکت!!

حالا دیدی دوست عزیز؟ همه ی این تلخیها و شکستنها و .... نعمت اند، برای کسی که قدر خویش و خالق خویش را می داند.

یا حق!

 

 

 

 

روح الله
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست ... عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :