نوزیوا
قلبها را باید شست. جور دیگر باید زیست
صفحات وبلاگ
نویسنده: روح الله - جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

داستان خط بهشت قسمت اول:

هیچ کدوم از بچه های این خط نمی شناختنش.اولین بار بود که این طرفا می دیدنش، پیرمردی خوش سیما و چهارشونه با محاسن و موهای یکدست سفید که خیلی مرتب و صاف شانه شده بودند.شال سبز رنگی به کمر بسته بود.پیکان آبی رنگش رو که هنوز تمیز و سر پا بود جلوتر از صف ماشینهای بچه های خطی جلوی باجه روزنامه فروشی پارک کرده بود.

پیر مرد نگاه عجیبی داشت وچشمان روشنی که اگر بهشون دقیق می شدی می تونستی اعماق دلش رو توشون ببینی.دستانش ضمخت و پینه بسته بودند که نشان از روزهای پر کار و زحمت گذشته اش داشت.هیچ کدوم از بچه ها جرات نکردند جلو برن و براش خط و نشون بکشن که اینجا جای ماست و هیچ کس حق نداره مسافرای ما رو کش بره.

کاک حسن که از خطیهای قدیمی بود بعد از اینکه یک دور مسافر زده بود و داشت ماشینش رو انتهای صف پارک می کرد رو به بچه ها کرد و گفت:"این یارو کیه؟اینجا چی می خواد؟"حتی صبر نکرد بچه ها جوابش رو بدند.یه راست رفت سر وقت پیر مرد.همین که جلو رفت جذبه نگاه پیرمرد گرفتش،زبونش بند اومده بود.با صدای لرزانی گفت:"ای...ای...اینجا چی می خوای؟" پیر مرد جواب داد:"نگران نباش پسرم من با مسافرای شما کاری ندارم.مقصد من جای دیگه اس"

پیر مرد با صدای رسا و گرمی که داشت صدا زد:"بهشت....بهشت 4 نفر...بهشت..."

خطی ها که با شنیدن این جملات به مشاعر پیر مرد شک کرده بودند زدند زیر خنده.موضوع خوبی برای خنده پیدا کرده بودند.همه پیر مرد رو نشون می دادند و با صدای بلند می خندیدند.اصغر گاردان که بچه ها به خاطر مدتی که توی مکانیکی کار کرده بود بهش این لقب رو داده بودند در حالی که از خنده سرخ شده بود گفت:"بچه ها چه طوره ما هم این خط و تعطیل کنیم و از این به بعد تو خط بهشت کار کنیم!!" کاک حسن هنوز تحت تاثیر نگاه با معنای پیر مرد بود وفقط لبخند می زد.پیر مرد بدون توجه به خنده خطی ها مصمم تر به کارش ادامه می داد:"بهشت 4 نفر...بهشت"

دیگه توجه همه کسانی که جلوی دکه روزنامه فروشی مشغول خوندن خبرهای روزنامه های صبح بودند به سمت پیرمرد جلب شده بود.مرد میانسالی که در حال برداشتن روزنامه بود زیر لب گفت:"بیچاره پیر مرد.عقلش رو از دست داده."

پیرمرد توی کارش کاملا جدی بود.از هر کسی که از کنار ماشین آبی رنگش می گذشت می پرسید:"آقا شما نمی خوای بری بهشت؟-خانم شما بهشت نمی رید؟" اما هیچ کس به سئوال پیر مرد توجه نمی کرد.یک ساعت تمام بود که داشت صدا می زد .آفتاب دقیقا وسط صورتش می تابید و موها و محاسن سفیدش رو روشن می کرد.سراغ ماشین رفت و از توی داشبورد بطری آب رو برداشت.از زیر شال سبز رنگش کاسه نقره ای رنگ کوچکی رو که داخلش سوره ی مزمل حک شده بود بیرون آورد و مقداری آب داخلش ریخت.نور خورشید به آب می تابید وپیرمرد گویی کاسه ای پراز نور داشت. کاسه رو نزدیک لبهاش آورد،زیر لب ذکری گفت و آب رو نوشید.

ادامه دارد...

 روح الله دهقانی-اردیبهشت ۱۳۸۶

روح الله
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست ... عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :