نوزیوا
قلبها را باید شست. جور دیگر باید زیست
صفحات وبلاگ
نویسنده: روح الله - پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩

به نام خدا

 

1

چشمانش از حدقه بیرون زده بودند. دهانش خشک شده بود و نفسهایش به شماره افتاده بودند. پاهایش را به سختی تکان داد و خودش را بالای سر هستی رساند. نگاههای وحشت زده و ملتمسانه هستی گویی قلبش را از جا می کند. زانوانش سست شدند و ناخودآگاه روی زمین نشست. دستش را که آشکارا می لرزید زیر سر هستی برد و ناگهان تمام بدنش از حرارتی که حس می کرد یخ زد. نمی خواست چیزی را که دستش گواهی می داد باور کند. با ناباوری تمام به هستی نگاه می کرد که ناگهان چشمش به قطره سرخ رنگی افتاد که از بالا تا پایین رادیاتور کنار اتاق را طی کرده بود و بر روی موکت صورتی رنگ اتاق چکیده بود. حالا دیگر چشمانش هم به اتفاق شومی که افتاده بود شهادت می دادند. ترس همه وجودش را فرا گرفته بود و نمی دانست باید چکار کند؟

ناگهان تصمیمی گرفت و با شتاب به سمت تلفن کنار تختخواب بلند شد تا اورژانس را خبر کند، اما چیزی مانع رفتنش شد. سرش را برگرداند. هستی بود که دستش را محکم گرفته بود و معصومانه به او خیره شده بود. با صدایی لرزان و آهسته که به سختی شنیده می شد گفت:«نرو عزیزم! همینجا کنار من بمون، تنهام نذار!». جاوید نگاهی به دستش انداخت که حالا دیگر کاملاً سرخ شده بود. در این میان قطره کوچکی از گوشه چشم جاوید سرازیر شد و شکوفه ای سرخ رنگ بر روی لباس هستی جوانه زد.

جاوید صورتش را به صورت هستی چسباند و لبهای او را بوسید. هستی آخرین نگاه محبت آمیزش را نثار جاوید کرد و با لبخندی بر لب گفت:«دوستت دارم». لحظه ای بعد لبخند بر روی لبهای سرخ هستی خشکید و آهنگ زندگی اش خاموش شد. عرق سردی بر روی پیشانی جاوید نشسته بود و سیل اشک امانش نمی داد. سرش را روی سینه هستی گذاشت و چشمانش را بست. گویی هرگز چشمانش را باز نخواهد کرد.

2

به سرعت از پله ها بالا رفت و خودش را به اتاق انتهای راهرو رساند. با عصبانیت در را باز کرد و داخل اتاق شد. امیر علی با دیدن صورت برافروخته جاوید از جایش بلند شد و سعی داشت او را آرام کند. جلو رفت و هنوز زبانش «لام» سلام را ادا نکرده بود که جاوید یقه اش را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید و با صدای بلندی فریاد زد:«مردک بی شعور! مگه من هزار بار نگفتم این معامله ی آخری کار دستمون می ده؟! نگفتم؟! من دو هفته نبودم ببین چه گندی به شرکت من زدید. دیگه نمی تونیم سرمونو جلوی رقبا بلند کنیم». امیر علی که از ترس خشکش زده بود گفت:«چ چ چرا قربان ولی آقای مهندس صفایی دستور دادن». جاوید فریاد زد:«اون مهندس صفایی غلط کرد با تو. به حساب اون هم بعداً می رسم». در همین حال یقه امیر علی را رها کرد و به طرف در برگشت. هنوز به در نرسیده بود که سرش را به عقب چرخاند و گفت:«در ضمن شما اخراجید. از فردا نبینمتون» و در را به شدت به هم کوبید، از پله ها پایین رفت، سوار اتومبیلش شد و رفت

3

از صبح که چشمانش را باز کرد، حس غریبی داشت؛ آمیزه ای  از خوشحالی و حسرت. از طرفی خوشحال بود که همسرش بعد از 15 روز سفر کاری به خانه بر می گردد و از طرفی، حسرت روابط عاشقانه و صمیمی ماههای اول زندگیشان لحظه ای او را رها نمی کرد. دلش برای صدای گرم و حرفهای عاشقانه ای که جاوید در گوشش زمزمه می کرد تنگ شده بود. دوست داشت چشمهایش را می بست و جاوید ساعتها در گوشش نجوا می کرد. اما این آرزوی هستی این روزها جایش را به یک احساس داده بود؛ احساس می کرد دیگر برای جاوید اهمیتی ندارد و همه فکر و ذکر او شرکتی شده است که با دوستانش تأسیس کرده. او اوایل این تغییر رفتار جاوید و سرد شدن رابطه شان را به حساب مشغله زیاد جاوید می گذاشت و هر وقت دلش می گرفت و می خواست از بی مهری جاوید گله کند خودش را سرزنش می کرد که نباید چیزی بگوید، چرا که همسرش تمام تلاشش را برای بهتر شدن زندگیشان می کند و با این فکر که چند وقت دیگر با سرو سامان گرفتن شرکت، همه چیز مثل روز اول خواهد شد خودش را دلداری می داد. حالا مدتها از سرو سامان گرفتن شرکت می گذشت و جاوید باز هم غرق کار بود و رابطه شان سرد تر از پیش شده بود. با همه این احوال، هستی می خواست یک بار دیگر هم بختش را آزمایش کند.

از جایش برخاست، نگاهی به جای خالی و سرد جاوید در کنارش انداخت و از تخت پایین آمد. بعد از خوردن صبحانه از خانه بیرون رفت تا برای پذیرایی از شوهرش خرید کند. ساعتی بعد با پاکتهای بزرگی از چیزهایی که خریده بود به خانه بازگشت. بعد از اینکه خریدها را از پاکتها بیرون آورد و در جایشان قرار داد دوباره از خانه برون رفت. تمام مدتی که در آرایشگاه نشسته بود و آرایشگر با مهارت بر روی سر و صورتش کار می کرد، به جاوید می اندیشید و اینکه آیا اصلا جاوید دلش برای او تنگ می شود.

 به خانه که بازگشت، یکراست به سمت آشپزخانه رفت و شروع کرد به پختن غذای مورد علاقه جاوید. با همه سئوالاتی که در ذهنش دور می زد کارش را مصمم ادامه می داد. دلش گواهی می داد که روزهای خوش گذشته باز خواهند گشت.

میز شام را با دقت و سلیقه تمام چید و گلهای رز سرخ و سفیدی را که خریده بود داخل گلدان روی میز گذاشت. بعد به سمت اتاق خواب رفت، لباس صورتی رنگی را که جاوید دوسال پیش برایش خریده بود از کمد بیرون آورد و پوشید، موسیقی ملایمی گذاشت و منتظر آمدن جاوید ماند.

4

صدای چرخاندن کلید در هستی را از افکارش بیرون کشید. سریع از جا بلند شد و با لبخند همیشگیش به استقبال جاوید رفت. جاوید که از بگومگوی سختی که با مهندس صفایی کرده بود شدیداً عصبانی بود نگاه سردی به هستی انداخت و گفت:« سلام». هستی با لحنی مهربانانه گفت:«سلام عزیزم. خوبی؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود» سپس جلو رفت تا لبهای جاوید را ببوسد. جاوید دستش را بر روی لبهای هستی گذاشت، او را به عقب راند و گفت:«خسته ام می خوام بخوابم» هستی گفت:«شام نمی خوری؟ غذایی که خیلی دوست داری برات درست کردم». جاوید با تحکم پاسخ داد:«گفتم که خسته ام. شام هم نمی خورم» و به اتاق خواب رفت. بغضی آشنا گلوی هستی را می فشرد و تمام امیدش نا امید شده بود. سر میز شام برگشت، سرش را روی میز گذاشت و از شدت خستگی به خواب رفت.

هستی ناگهان با صدای مرد همسایه که مشغول تعمیر کولر خانه اش بود از جا پرید. نگاهی به ساعت انداخت. دو ساعت می شد که جاوید به خانه آمده بود. با خودش فکر کرد که تسلیم شدن به این شرایط جایز نیست و باید کاری بکند. از کنار میز بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت، در اتاق را باز کرد و به آرامی صدا زد:«جاوید جان! عزیزم! بلند می شی با هم شام بخوریم؟». جاوید که با صدای هستی از خواب بیدار شده بود گفت:« مگه نگفتم شام نمی خورم؟!». هستی چراغ رو روشن کرد و به نرمی پاسخ داد:«چرا عزیزم، گفتی ولی من بدون تو...» جاوید از روی تخت بلند شد و با عصبانیت فریاد زد:«چراغو چرا روشن کردی؟! بابا می گم می خوام بخوابم. چرا راحتم نمی ذاری؟» هستی که دیگر نمی دانست چه باید بکند به طرف جاوید رفت تا خودش را در آغوش او رها کند. اما جاوید باز هم فریاد زد:«ولم کن!» و هستی را به عقب هل داد. هستی که از فرط خستگی و ناامیدی یارای مقاومت نداشت عقب عقب رفت و با پشت سر به تیزی لبه رادیاتور کنار اتاق خورد و بر روی زمین افتاد.

5

ناگهان احساس کرد کسی او را تکان می دهد. چشمانش را که از وحشت دیدن فاجعه ای که اتفاق افتاده بود بسته بود به آرامی و با ترس باز کرد. چشمان زیبای هستی را دید که به صورت او زل زده بودند. با شگفتی از جا بلند شد و به صورت هستی خیره ماند. هستی که از واکنش جاوید تعجب کرده بود گفت:«عزیزم من بدون تو نمی تونم چیزی بخورم. گفتم بیدارت کنم با هم شام بخوریم.

جاوید که هنوز بهت زده به صورت هستی نگاه می کرد، سر او را به سینه چسباند و گونه اش را غرق بوسه کرد. صورت هستی از باران اشکهای جاوید تر شد و چشمان او هم شروع کردند به باریدن.

جاوید با صدایی لرزان گفت:«عزیزم! منو ببخش. من خیلی به تو بد کردم. تو همه هستی منی و من با رفتارم هستیم رو از خودم گرفتم. دوستت دارم». هستی که بغضش سر باز کرده بود و گریه امانش نمی داد به سختی گفت:«دلم خیلی برات تنگ شده بود. نه به اندازه ی 15 روز، به اندازه ی همه این یک سال و نیمی که خودت رو از من گرفته بودی. من هم دوستت دارم» جاوید لبهای سرخ هستی اش را بوسید. بعد از چند دقیقه ای که در آغوش هم گریستند هستی با خنده گفت:«عزیزم بریم شام بخوریم» و اشکهایش را با دست پاک کرد.

جاوید دست هستی را گرفت و با هم به طرف میز شام رفتند، در حالی که لباس صورتی رنگ هستی پر شده بود از شکوفه های سرخ.

پایان

 

روح الله
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست ... عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :